سال ها توی دربار سزار به پشه کشتن مشغول بودم. راستش را بخواهید خیلی هم بد نبود. لذتی که در کشتن یک پشه هست به اندازه ی سر بریدن سه کنسول عیاش به طور هم زمان نیست. خب بگذزیم؛ با این که هفده سال بیشتر نداشتم اما از فساد های رومی ها به خصوص درباری ها به تنگ آمده بودم. همین شد که برای اولین بار از دربار گریختم.

ساعت دوازده نیمه شب بود. آرام در را باز کردم. اگر سزار میفهمید به مربی رقصم میگفت پنج ساعت بیشتر با من کار کند! یادم است که به او میگفتم حالم از این چرت و پرت ها به هم میخورد. اصلا این کار ها دخترانه بود. مرد ها میبایست رزم جنگ کنند و شمشیر بزنند.

دراین افکار غرق بودم که ناگهان در اتاقم قیژ صدا داد. قلبم آمد توی دماقم! الآن است که یکی از شب زنده داران عیاش صدایم را بشنود. ناگهان شجاعتم گل کرد و گفتم به درک دستم را به سوی قلاف شمشیرم بردم. ولی کسی نفهمیده بود. پاورچین پاورچین راهم را ادامه دادم. به در اتاق سزار رسیدم و نگاهی به در انداختم. دوباره قلبم تو سواخ دماغم چپید. فکر کردم خود سزار است که به افق خیره شده ولی متوجه شدم اله ی جنگ است.

ناگهان واقعا قلبم آمد توی دماغم. کافی بود آرام فین کنم تا میافتاد بیرون ولی دماغم را کشیدم بالا وقلبم رفت سر جایش. صدای سزار بود.

- ژولیوس پسرم تویی؟

دیگر شجاعتم به سر حد خودش رسیده بود. گفتم "من از این بی عفتی ها خسته شده ام" و تا سر حد توان دویدم.

به سالن اصلی رسیدم. پر از مجسمه های سفید بود. به راه خودم ادامه دادم و از پنجره به بیرون پریدم. نمیدانم چرا آین کار را کردم ولی شانس آورده بودم و روی سقف یکی از خانه های اشراف زاده ها افتادم. ولی چون شیروانی بود لیز خوردم و اتادم توی محموله کاه ها. نمیدانستم مقصدش کجا بود ولی مهم نبود چون یکی از آجر های سقفی که از آن لیز خوردم محکم خورد بر روی سرم. بی هوش شدم.

موجودی سفید جلویم بود. لباسی سفید داشت ولی تا به حال جنسش را ندیده بودم. با هر قدم گرده ای زیبا بر روی زمین میریخت. فهمیدم یک فرشته است. جنس صدایش فرق داشت. دائم میگفت "تو انتخاب شدی برای شجاعتت، برای تنفرت از شر و بدی، برای جدایی ات از بی عفتی. به دنبال حقیقت برو."

بیدار شدم صبح بود. با خود گفتم چه خواب عجیبی. داشتم به این فکر میکردم که دیشب چه خورده ام که چنین خوابی دیدم. باورم نمیشد. اما تا به غذا خوریی رسیدیم داشتند تابلویی را نصب میکردند که روی آن نوشته بود "غذا خوری بنیامین و برادران(فهمیدم در سرزمین یهودیانم) سال تاسیس 622 میلادی" از تعجب شاخ در آوردم. این غذا خوری امروز افتتاح شده بود یعنی من سال ها جلو آمده بودم. یقین پیدا کردم خوابم راست بوده. پس همانجا تصمیم گرفتم به دنبال حقیقت بروم. همان چیزی که جایش در زندگی ام خالیست.

 

 

                                                                                                               ادامه دارد...