وارد رستوران شدم. دو مرد با هیکل هایی درشت و با صورت هایی سفید که خال های کم رنگی آن ها را شبیه مریض شده ها کرده ایستاده و سفارش های مردم را می پذیرند. از کلاهی که بر روی سرشان است اطمینان پیدا کرده بودم یهودی هستند.

-        آقا بیست سکه دارم چه قدر می تونم غذا بخرم؟

  صدای خنده مردم تا حالت کر کننده ای بلند شد. با حالت تمسخر آمیزی گفت: فقط بیست سکه؟ میخوای یکم بهت یونجه بدم؟ هی بنیامین برو براش بیار.

کمی ترسیدم و بلند شدم و پا به فرار گذاشتم. جاده را پیاده طی میکردم چون هنوز برای ارتباط با مردم آماده نشده بودم. جاده گرم و بیابانی بود. هرز گاهی بوته ای قل میخورد و میرفت. بعد از کمی راه رفتن به کاروان سرایی رسیدم که دو طبقه داشت و سر در آن نوشته شده بود "کاروانسرای احمد" و به طور ریز پایین آن نوشته شده بود "اسب هم میفروشیم" . به سرم زد اسبی بخرم و با آن مسافت را طی کنم. اما سریع یادم آمد که پولم ارزشش کم شده است. وارد کاروانسرا شدم تا کم و زیاد قیمت کاروانسرا ها را بفهمم. وارد اتاق مسئولش شدم. مردی ساده پوش بود که داشت خم و راست میشد. سرش را روی زمین میگذاشت و دوباره بلند میشد و دوباره همه کار ها را تکرار میکرد. کمی دور و برم را نگاه کردم.

 معماریی  دیدم که تا به حال ندیده بودم. احساس میکردم که این نوع معماری متضاد معماریی بود که در کاخ پدرم وجود داشت. بوی گلاب می آمد. وقتی به یاد تضاد این دو مکان افتادم کمی چشمانم خیس شد و چیزی گلویم را فشار میداد.

وقتی کارش تمام شد از او پرسیدم:

-        پول یک شب چقدر میشود؟

-        فقیری یا پولدار؟

-        نجیب زاده ام اما اتفاقی مرا فقیر کرد.

-        پانزده سکه.

میدانستم که دلش برایم سوخته ولی خیلی خوش حال شدم و از او پرسیدم چه کار داشتی میکردی؟ او کلی برایم توضیح داد که دینش اسلام است و کاری که میکرد اسمش نماز بود. خیلی توضیح داد. من عاشق این نوع تفکر شده بودم و بعد از چند دقیقه گفتم چیزی که دنبالش بودم این بود. همان جای خالی. سپس اسلام آوردم.