از بازدید لذت ببرید.

۴ مطلب توسط «دانیال احمدوند» ثبت شده است

عذرخواهی

سلام به رفیقای گلم شرمنده که چندوقت نبودم چون اینترنت نداشتم.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دانیال احمدوند

جای خالی2

وارد رستوران شدم. دو مرد با هیکل هایی درشت و با صورت هایی سفید که خال های کم رنگی آن ها را شبیه مریض شده ها کرده ایستاده و سفارش های مردم را می پذیرند. از کلاهی که بر روی سرشان است اطمینان پیدا کرده بودم یهودی هستند.

-        آقا بیست سکه دارم چه قدر می تونم غذا بخرم؟

  صدای خنده مردم تا حالت کر کننده ای بلند شد. با حالت تمسخر آمیزی گفت: فقط بیست سکه؟ میخوای یکم بهت یونجه بدم؟ هی بنیامین برو براش بیار.

کمی ترسیدم و بلند شدم و پا به فرار گذاشتم. جاده را پیاده طی میکردم چون هنوز برای ارتباط با مردم آماده نشده بودم. جاده گرم و بیابانی بود. هرز گاهی بوته ای قل میخورد و میرفت. بعد از کمی راه رفتن به کاروان سرایی رسیدم که دو طبقه داشت و سر در آن نوشته شده بود "کاروانسرای احمد" و به طور ریز پایین آن نوشته شده بود "اسب هم میفروشیم" . به سرم زد اسبی بخرم و با آن مسافت را طی کنم. اما سریع یادم آمد که پولم ارزشش کم شده است. وارد کاروانسرا شدم تا کم و زیاد قیمت کاروانسرا ها را بفهمم. وارد اتاق مسئولش شدم. مردی ساده پوش بود که داشت خم و راست میشد. سرش را روی زمین میگذاشت و دوباره بلند میشد و دوباره همه کار ها را تکرار میکرد. کمی دور و برم را نگاه کردم.

 معماریی  دیدم که تا به حال ندیده بودم. احساس میکردم که این نوع معماری متضاد معماریی بود که در کاخ پدرم وجود داشت. بوی گلاب می آمد. وقتی به یاد تضاد این دو مکان افتادم کمی چشمانم خیس شد و چیزی گلویم را فشار میداد.

وقتی کارش تمام شد از او پرسیدم:

-        پول یک شب چقدر میشود؟

-        فقیری یا پولدار؟

-        نجیب زاده ام اما اتفاقی مرا فقیر کرد.

-        پانزده سکه.

میدانستم که دلش برایم سوخته ولی خیلی خوش حال شدم و از او پرسیدم چه کار داشتی میکردی؟ او کلی برایم توضیح داد که دینش اسلام است و کاری که میکرد اسمش نماز بود. خیلی توضیح داد. من عاشق این نوع تفکر شده بودم و بعد از چند دقیقه گفتم چیزی که دنبالش بودم این بود. همان جای خالی. سپس اسلام آوردم.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دانیال احمدوند

جای خالی

سال ها توی دربار سزار به پشه کشتن مشغول بودم. راستش را بخواهید خیلی هم بد نبود. لذتی که در کشتن یک پشه هست به اندازه ی سر بریدن سه کنسول عیاش به طور هم زمان نیست. خب بگذزیم؛ با این که هفده سال بیشتر نداشتم اما از فساد های رومی ها به خصوص درباری ها به تنگ آمده بودم. همین شد که برای اولین بار از دربار گریختم.

ساعت دوازده نیمه شب بود. آرام در را باز کردم. اگر سزار میفهمید به مربی رقصم میگفت پنج ساعت بیشتر با من کار کند! یادم است که به او میگفتم حالم از این چرت و پرت ها به هم میخورد. اصلا این کار ها دخترانه بود. مرد ها میبایست رزم جنگ کنند و شمشیر بزنند.

دراین افکار غرق بودم که ناگهان در اتاقم قیژ صدا داد. قلبم آمد توی دماقم! الآن است که یکی از شب زنده داران عیاش صدایم را بشنود. ناگهان شجاعتم گل کرد و گفتم به درک دستم را به سوی قلاف شمشیرم بردم. ولی کسی نفهمیده بود. پاورچین پاورچین راهم را ادامه دادم. به در اتاق سزار رسیدم و نگاهی به در انداختم. دوباره قلبم تو سواخ دماغم چپید. فکر کردم خود سزار است که به افق خیره شده ولی متوجه شدم اله ی جنگ است.

ناگهان واقعا قلبم آمد توی دماغم. کافی بود آرام فین کنم تا میافتاد بیرون ولی دماغم را کشیدم بالا وقلبم رفت سر جایش. صدای سزار بود.

- ژولیوس پسرم تویی؟

دیگر شجاعتم به سر حد خودش رسیده بود. گفتم "من از این بی عفتی ها خسته شده ام" و تا سر حد توان دویدم.

به سالن اصلی رسیدم. پر از مجسمه های سفید بود. به راه خودم ادامه دادم و از پنجره به بیرون پریدم. نمیدانم چرا آین کار را کردم ولی شانس آورده بودم و روی سقف یکی از خانه های اشراف زاده ها افتادم. ولی چون شیروانی بود لیز خوردم و اتادم توی محموله کاه ها. نمیدانستم مقصدش کجا بود ولی مهم نبود چون یکی از آجر های سقفی که از آن لیز خوردم محکم خورد بر روی سرم. بی هوش شدم.

موجودی سفید جلویم بود. لباسی سفید داشت ولی تا به حال جنسش را ندیده بودم. با هر قدم گرده ای زیبا بر روی زمین میریخت. فهمیدم یک فرشته است. جنس صدایش فرق داشت. دائم میگفت "تو انتخاب شدی برای شجاعتت، برای تنفرت از شر و بدی، برای جدایی ات از بی عفتی. به دنبال حقیقت برو."

بیدار شدم صبح بود. با خود گفتم چه خواب عجیبی. داشتم به این فکر میکردم که دیشب چه خورده ام که چنین خوابی دیدم. باورم نمیشد. اما تا به غذا خوریی رسیدیم داشتند تابلویی را نصب میکردند که روی آن نوشته بود "غذا خوری بنیامین و برادران(فهمیدم در سرزمین یهودیانم) سال تاسیس 622 میلادی" از تعجب شاخ در آوردم. این غذا خوری امروز افتتاح شده بود یعنی من سال ها جلو آمده بودم. یقین پیدا کردم خوابم راست بوده. پس همانجا تصمیم گرفتم به دنبال حقیقت بروم. همان چیزی که جایش در زندگی ام خالیست.

 

 

                                                                                                               ادامه دارد...

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۲
دانیال احمدوند

معرفی میکنم: دانیال احمدوند(سر دانیال، لرتاض و القاب دیگه)

خب سلام من دانیالم خیلی خوشحالم از اینکه این وبلاگ تاسیس شد.

اول از همه خودمو معرفی کنم. (حمل بر خودستایی نباشه.)



شخصیتم یه چیزی تو این مایه هاست. خر خون نیستم اما تنبلم نیستم. خلاصه به نویسندگی و فوتوشاپ و فوتبالو و خانلری و کلپچ علاقه دارم. به این که یه الوارم افتخار میکنم و عاشق مبارزه با صهیونیسم هستم


۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱
دانیال احمدوند

کد آهنگ