از بازدید لذت ببرید.

ما به اهداف بلندتری فکر میکنیم

الوار:
1- محمد مهدی مو سوی هرچگانی: مدیر کل یا همون سرگروه کارایی زیادی دارن این بزرگوار!! و کمک عرفان

2-عرفان عزیزی: مسوول ورزشی گروه یا همون کاپیتان (اطلاع رسانی ها و اگه برنامه ای بود (همه گیر) تو وبلاگ اطلاع رسانی میشه)!!

3-محمد امین عجم: سازنده مطالب هویجوری یا همون بی ربط و غیر منتظره!!

4- دانیال احمدوند: سازنده مطالبی که به شگرد او وابسته است یا همون خلاق و بازی با کلمات گر!!

5- عباس جلالی نسب: طنز پرداز گروه یا همون نمیدونم اسمش چیه!!

تمامی الوار قابلیت های یکدیگر را دارند.
۱۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۲
عباس جلالی نسب

چن تا جک 2

شش نفر بودیم...

تو آسانسور گیر کرده بودیم...

اکسیژن داشت تموم میشد...

یهو یه نفر در چیپسشو باز کرد و با هوای داخل چیپس توانستیم زنده بمانیم تا امداد رسید

کلید اسرار _ چیپس




ابوبکر بغدادی سرکرده گروه تروریستی داعش تهدید کر تا فردا سه جارا میزند.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

ریش

.

سیبیل

.

زیربغل

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
عباس جلالی نسب

چن تا جک 1

یکی از فانتزیام اینه که یه شرکت الکترونیک راه بندازم

اسمشو بذارم "خربزه مشهدی" بعد با شرکت "اپل" رقابت کنم!



منطق ریاضی چی میگه؟؟؟؟؟؟

میگه هر وقت دیدی یه مسئله داره آسون حل میشه بدون راه حلت اشتباس!!!!



تو جاده پلیس جلوی یه ماشینو میگیره میگه شما از اول صبح تا الان اولین ماشینی هستین که کمربند ایمنیتونو بستین

80 هزار تومن بهتون تعلق میگیره باهاش میخواین چیکار کنین

مرده میگه میخوام گواهینامه بگیرم

زنش میگه نه ....   جناب سروان شوهرم وقتی شیشه میکشه پرت و پلا زیاد میگه

بچه از پشت میگه گرفتنمون؟ من که گفتم ماشین دزدی کار خوبی نیست

از صندوق عقب صدا اومد از مرز رد شدیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
عباس جلالی نسب

عذرخواهی

سلام به رفیقای گلم شرمنده که چندوقت نبودم چون اینترنت نداشتم.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دانیال احمدوند

جای خالی2

وارد رستوران شدم. دو مرد با هیکل هایی درشت و با صورت هایی سفید که خال های کم رنگی آن ها را شبیه مریض شده ها کرده ایستاده و سفارش های مردم را می پذیرند. از کلاهی که بر روی سرشان است اطمینان پیدا کرده بودم یهودی هستند.

-        آقا بیست سکه دارم چه قدر می تونم غذا بخرم؟

  صدای خنده مردم تا حالت کر کننده ای بلند شد. با حالت تمسخر آمیزی گفت: فقط بیست سکه؟ میخوای یکم بهت یونجه بدم؟ هی بنیامین برو براش بیار.

کمی ترسیدم و بلند شدم و پا به فرار گذاشتم. جاده را پیاده طی میکردم چون هنوز برای ارتباط با مردم آماده نشده بودم. جاده گرم و بیابانی بود. هرز گاهی بوته ای قل میخورد و میرفت. بعد از کمی راه رفتن به کاروان سرایی رسیدم که دو طبقه داشت و سر در آن نوشته شده بود "کاروانسرای احمد" و به طور ریز پایین آن نوشته شده بود "اسب هم میفروشیم" . به سرم زد اسبی بخرم و با آن مسافت را طی کنم. اما سریع یادم آمد که پولم ارزشش کم شده است. وارد کاروانسرا شدم تا کم و زیاد قیمت کاروانسرا ها را بفهمم. وارد اتاق مسئولش شدم. مردی ساده پوش بود که داشت خم و راست میشد. سرش را روی زمین میگذاشت و دوباره بلند میشد و دوباره همه کار ها را تکرار میکرد. کمی دور و برم را نگاه کردم.

 معماریی  دیدم که تا به حال ندیده بودم. احساس میکردم که این نوع معماری متضاد معماریی بود که در کاخ پدرم وجود داشت. بوی گلاب می آمد. وقتی به یاد تضاد این دو مکان افتادم کمی چشمانم خیس شد و چیزی گلویم را فشار میداد.

وقتی کارش تمام شد از او پرسیدم:

-        پول یک شب چقدر میشود؟

-        فقیری یا پولدار؟

-        نجیب زاده ام اما اتفاقی مرا فقیر کرد.

-        پانزده سکه.

میدانستم که دلش برایم سوخته ولی خیلی خوش حال شدم و از او پرسیدم چه کار داشتی میکردی؟ او کلی برایم توضیح داد که دینش اسلام است و کاری که میکرد اسمش نماز بود. خیلی توضیح داد. من عاشق این نوع تفکر شده بودم و بعد از چند دقیقه گفتم چیزی که دنبالش بودم این بود. همان جای خالی. سپس اسلام آوردم.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دانیال احمدوند

form

form2




form


بچه های الوار لظفا از حذف کردن این پست خود داری فرمایید زیرا این به منظور احتیاج یکی از دوستان روی وبلاگ قرار گرفته و فردا حذف میگردد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد مهدی موسوی

مزاج ها

اول برو آزمون بده بعد بیا ادامه مطلب

آزمون در 

http://www.tabaye.ir/exam

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
عباس جلالی نسب

فلسطین

حتما ببینین

خیلی قشنگه
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
عباس جلالی نسب

کد آهنگ