از بازدید لذت ببرید.

۴ مطلب با موضوع «داستان‌ها» ثبت شده است

دستفروش شگفت انگیز

قسمت 2 روز اول کار

با خودم گفتم نکنه ...

ناگهان دیدم یه ماهیتابه با سرعت بوگاتی ویرون داره به سمتم میاد. گرخیدم و مثل بروسلی از کمر خم شدم و ماهیتابه مماس دماغم از رو سرم به دیوار خورد و دیوار رفت تو. تا سرم رو برگندوندم دیدم یه کفگیر و یه ملاقه دارن میان و در همان حالت صدای ننم اومد که میگفت: ذلیل مرده زبونتو گاز بگیر دفعه ی آخرت باشه این جور حرفا رو میزنیا رضا. این همه زحمت بکش بچه بزرگ کن که بیاد بگه ننه مرده. ای زرشک!!! و همان حالتی که حرف میزد من را هم میزد. با لنگه کفش قدیمی اش به جانم افتاده بود. هی مرا کتک میزد و به من متلک می انداخت ومن هم هی گریه می کردم. 

خلاصه با کلی بد بختی از خونه زدم بیرون و اولین روز کار رو شروع کردم. رفتم و از مزرعه حاج مسعود 20 کیلو تخمه خریدم 30 هزارتومن و با یکی از وانت های اونجا که کرایه کرده بودم و با راننده ای که اجناس رو میورد اومدم و تو خیابون بهار وایسادم و رفتم روزنامه خریدم. و هی تخمه خوردم هی روزنانه خوندم. یه بچه اومد گفت تخمی کیلویی چنده؟

- کیلویی 7 تومن

- هفت هزار تومن؟

- نه په 7 تا تک تومنی؟

- گرونه

- نمی خری برو خریدار نیستی اصلا ما رو نگا کن داریم با بچه ی هفت هشت ساله سر قیمت تخمه چونه میزنیم چه قد بدبختیم.

راستشو بخواین کارو کاسبی رو بلد بودم ولی نه مثل آقا جون. خدا بیامرز هر روز که میرفت سر کارا هیچ وقت دست خالی بر نمیگشت.

تازه فهمیدم چه قدر بی عرضه ام. همون طور که فکر میکردم یه دستم زیر چونم بود و اون یکی دستم داشت تخمه رو بلند میکرد و میذاشت دهنم و منم تند تند میخوردم. یه جوری میخوردم که وقتی آخر روز تخمه رو کیلو گرفتم دیدم 15 کیلو بیشتر نمونده. تازه فهمیدم چرا گشنم نیست.

وقتی رسیدم خونه دیدم ننه پاش درد میکنه و نمیتونه تکونش بده.فهمیدم پاش شکسته. اسم اینو نمیشه ضد حال گذاشت. خیلی روز خوبی داشتم، در انتهای این روز شیرین پای ننمم هم شکست.

کلا فهمیرم به درد تخمه فروشی نمیخورم بعد نشستم با خودم فکر کردم دیدم چاره ای ندارم. مجبورم، مجبور...

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱
عباس جلالی نسب

دستفروش شگفت انگیز

دستفروش شگفت انگیز(1)

قسمت 1 آیا مامان مرد؟

"پسرم تو باید راه منو ادامه بدی"

این آخرین صدایی بود که از امپراتور شنیدم. و بعد چشمای بسته شده او را دیدم و در همین هنگام صدای گریه و شیون در دربار به راه افتاد. هیچ کس فکر نمیکرد که امپراتور بزرگ روزی از دنیا برود. در دوران پادشاهی اش هزاران کیلومتر مربع به مساحت کشور اضافه کرده بود.

"دیگه خسته شدم از این رمان های چرت و پرتی که میخونی. یا در مورد امپراتوری روم یا اشباه در مکان های تاریک یا صد هزار کوفت زهرمار دیگه!!"

صدای ننم بود. همش گیر میده میگه انقد پولاتو خرج این رمان های به درد نخور نکن و پاشو برو کار کن. خدا بیامرز آقام که بودا اصلا کسی جرات این جوری حرف زدن با من نداشت. اون موقع آقام میرفت با وانت هندونه ها و یا میوه هایی که از زمین کنده بود میفروخت و واسه منم کتاب میخرید و هزینه درس خوندنمو تامین میکرد. اما الان که نیست ننم زمینا رو فروخته تا بتونه به قول خودش در آسایش زندگی کنه!

من از 8 سالگی آقامو از دست دادم. الان 15 سالمه و مجبورم به جای آقام برم دستفروشی و این جور کارا.

مدرسه ام که دیگه نمیرم و به لطف ننم ترک تحصیل کردم. دلم به یه رمان خوش بود که ننه میگه دیگه نباید بخونی و پولو این جوری خرج نکن.

نمیدونم سر به بیابون بذارم یا بیفتم بمیرم. شایدم بزنم به کار تخمه فروشی. چون من خیلی مطالعه رو دوست دارم میرم میزنم به کار تخمه فروشی. آره، چرا زود تر به فکرم نرسیده بود. یک کیلو  تخمه میفروشم بعد میرم روزنامه های ورزشی روز رو میخرم و میشینم تا غروب میخونم و تخمه میخورم. ننه هم با درخواست تخمه فروشی مخالفت نمیکنه. رفتم تو آشپز خونه تا درخواستمو به مامانم بگم که دیدم مامانم دراز کشیده. یه حس بدی بهم دست داد. فکر کردم مرده. آخه رو پریز برق آب ریخته بود و دامن ننه هم خیس بود. با خودم آروم گفتم نکنه... 

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محمد امین عجم

جای خالی

سال ها توی دربار سزار به پشه کشتن مشغول بودم. راستش را بخواهید خیلی هم بد نبود. لذتی که در کشتن یک پشه هست به اندازه ی سر بریدن سه کنسول عیاش به طور هم زمان نیست. خب بگذزیم؛ با این که هفده سال بیشتر نداشتم اما از فساد های رومی ها به خصوص درباری ها به تنگ آمده بودم. همین شد که برای اولین بار از دربار گریختم.

ساعت دوازده نیمه شب بود. آرام در را باز کردم. اگر سزار میفهمید به مربی رقصم میگفت پنج ساعت بیشتر با من کار کند! یادم است که به او میگفتم حالم از این چرت و پرت ها به هم میخورد. اصلا این کار ها دخترانه بود. مرد ها میبایست رزم جنگ کنند و شمشیر بزنند.

دراین افکار غرق بودم که ناگهان در اتاقم قیژ صدا داد. قلبم آمد توی دماقم! الآن است که یکی از شب زنده داران عیاش صدایم را بشنود. ناگهان شجاعتم گل کرد و گفتم به درک دستم را به سوی قلاف شمشیرم بردم. ولی کسی نفهمیده بود. پاورچین پاورچین راهم را ادامه دادم. به در اتاق سزار رسیدم و نگاهی به در انداختم. دوباره قلبم تو سواخ دماغم چپید. فکر کردم خود سزار است که به افق خیره شده ولی متوجه شدم اله ی جنگ است.

ناگهان واقعا قلبم آمد توی دماغم. کافی بود آرام فین کنم تا میافتاد بیرون ولی دماغم را کشیدم بالا وقلبم رفت سر جایش. صدای سزار بود.

- ژولیوس پسرم تویی؟

دیگر شجاعتم به سر حد خودش رسیده بود. گفتم "من از این بی عفتی ها خسته شده ام" و تا سر حد توان دویدم.

به سالن اصلی رسیدم. پر از مجسمه های سفید بود. به راه خودم ادامه دادم و از پنجره به بیرون پریدم. نمیدانم چرا آین کار را کردم ولی شانس آورده بودم و روی سقف یکی از خانه های اشراف زاده ها افتادم. ولی چون شیروانی بود لیز خوردم و اتادم توی محموله کاه ها. نمیدانستم مقصدش کجا بود ولی مهم نبود چون یکی از آجر های سقفی که از آن لیز خوردم محکم خورد بر روی سرم. بی هوش شدم.

موجودی سفید جلویم بود. لباسی سفید داشت ولی تا به حال جنسش را ندیده بودم. با هر قدم گرده ای زیبا بر روی زمین میریخت. فهمیدم یک فرشته است. جنس صدایش فرق داشت. دائم میگفت "تو انتخاب شدی برای شجاعتت، برای تنفرت از شر و بدی، برای جدایی ات از بی عفتی. به دنبال حقیقت برو."

بیدار شدم صبح بود. با خود گفتم چه خواب عجیبی. داشتم به این فکر میکردم که دیشب چه خورده ام که چنین خوابی دیدم. باورم نمیشد. اما تا به غذا خوریی رسیدیم داشتند تابلویی را نصب میکردند که روی آن نوشته بود "غذا خوری بنیامین و برادران(فهمیدم در سرزمین یهودیانم) سال تاسیس 622 میلادی" از تعجب شاخ در آوردم. این غذا خوری امروز افتتاح شده بود یعنی من سال ها جلو آمده بودم. یقین پیدا کردم خوابم راست بوده. پس همانجا تصمیم گرفتم به دنبال حقیقت بروم. همان چیزی که جایش در زندگی ام خالیست.

 

 

                                                                                                               ادامه دارد...

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۲
دانیال احمدوند

ماشین زمان

قسمت اول

همه چیز از آن روزی شروع شد که من به دنیا آمدم یعنی 12 سپتامبر 3000.

من جیم هانر هستم. میدونید من حتی وقتی که با پدر و مادرم هم بودم تنها بودم. زیرا نه دوستی داشتم نه خواهر و برادری که با آن بازی کنم. پدر من یک مخترع نابغه بود که همیشه من را به سمت علم و دانش سوق می داد. اما چه حیف که پدرم در وقتی که من 7 ساله بودم، فوت کرد. من و مادرم تنها با هم زندگی میکردیم. تا اینکه درست دو سال بعد مادرم هم مرا ترک کرد. من را به یتیم خانه بردند. آنجا با کریستین آشنا شدم. بعد از آن زن و شوهری مهربان و پولدار آمدند و سرپرستی مرا به عهده گرفتند.

از ابتدای زندگی باهوش و نابغه بودم. به طوری که راحت میتوانستند بفهمند که من از هم سن و سال های خودم یک سر و گردن بالاترم. من موجودی غیر عادی، شگفت انگیز، نابغه، زیبا و دوست داشتنی بودم. من در یک سالگی حرف زدن را کامل یاد گرفتم. در سن 4 سالگی خواندن و نوشتن را هم یاد گرفتم. من حتی در 8 سالگی به کل کامپیوتر و چهار زبان برنامه نویسی مسلط بودم. در ده سالگی هم می توانستم که به زبان های عربی، فارسی، انگلیسی، فرانسوی و اسپانیایی حرف بزنم و بنویسم. این ها همه از شگفتی های زندگی من بود اما یکی از این شگفتی ها کاملا متفاوت است.

 

 

 


یتیم خانه


سوار قطار شدیم. آنجا بچه هایی رو دیدم که مانند خودم یتیم بودند. پسر

خردسالی به اسم جک هم بود که پدر و مادرش در جنگ مرده بودند. دختری به اسم آنجلینا که پدر و مادرش در تصادف مرده بودند. مایک هم که از بچگی مادر نداشته زیرا او را دم در یتیم حانه گذاشتند. اما حالا که یتیم خانه تعطیل شده بود، به یتیم خانه نیویورک منتقل شدیم.

-    هی تو، آره با توام.

سرم را برگرداندم و گفتم:(( بله))

-    اسمت چیه؟

-    اسم من؟ اها، بله من جیم هانرم.

-    من هم مایکل ویزلی هستم.

-    از دیدنت خوشحالم.

-    من هم همینطور. از کجا آمدی؟

-    از ریوندل[1] اومدم تو چی؟

-    من هم از نترل[2] اومدم. شنیدم یتیم خانه  نیویورک[3]   خیلی ترسناکه. گفتن پیرزن بدجنسی به اونجا حکومت میکنه و از همه کار میکشه. تو هم اینو شنیدی؟

-    آره منم اینو شنیدم. اما فکر نمیکنم درست باشه. تو اینهارو باور میکنی؟

-    نه، اما فکرکردن بهش بد نیست.

-    آهان که اینطور.

بعد طوری خور و پفش بلند شد که خرس آنطور خرناس نمیکشید. اما من داشتم

 برای آخرین بار به به منظره های زیبای اطراف شهر سبزمان نگاه میکردم اما بعد از یک ساعت خوابم برد.

-    پسرم بیا اینجا، از این طرف.

این صدای مادرم بود که مرا صدا میزد.

-    مادر، پدر!!

این یک رویا بود. انگار که در بهشت بودم، همه جا سبز بود. دست های مادرم مانند نسیم موهایم را نوازش میکرد. ناگهان همه چیز تیره و تار شد. صحنه تصادف ظاهر شد. داشتم کابوس میدیدم که مایک بیدارم کرد.

-    داشتی گریه میکردی و حزیون میگفتی. اتفاقی افتاده؟

-    نه چیز مهمی نیست.

قطار اتوبوسی بود و کسی به راحتی نمیتوانست بخوابد.



[1] Rivendell

[2] netrel

[3] New York city

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۲
سید محمد مهدی موسوی

کد آهنگ